|
امروز ساعت ۱۸ همه وبلاگ نويسهاي قزوين بناست به احترام قربانيان حادثه سقوط هواپيما در محل حادثه حضور داشته باشند و اداي احترام كنند دوست داشتم من هم ميتونستم اونجا باشم اما هميشه آن جيزي كه دوست داري اتفاق نميافته... هرچند من هم براي شاخه گلي براي قربانيان حادثه سقوط هواپيماي كاسپين ثبت نام كردم ولي نشد كه بتونم واسه ساعت مقرر خودم رو به دروازه درب كوشك قزوين برسونم... اين هم از بدي شغل خبرنگاري اون هم از نوع حوادث كه آدم وقتش دست خودش نيست.
روز گذشته يه گزارش و به احترام قربانيان حادثه هواپيماي مسافربري آماده كردم كه در روز هفت اين عزيزان در ايسنا كار شد، شايد اين حداقل كاري بود البته وظيفهام هم به عنوان يك خبرنگار بود كه از عهده ام بر مي يومد...
امروز حادثه ديگري هم داشتيم اون هم حمله تروريستي به كاروان زائران ايراني در عراق بود كه شب گذشته اتفاق افتاد...
اين خبرها اصلا خوشايند نيست اما تموم شدني هم نيست و اين چيزي نيست جز واقعيت كه آدم ها طي سالها ياد گرفتن چطوري باهاش كنار بيان و فراموشش كنند.
گاهي وقتها به حافظ پناه بردن راه حل خوبي باشه شايد...
چند شب پيش يه تفعل به حافظ زده بودم و اين شعر اومد:
یاد باد آن که سر کوی توام منزل بود
دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود
راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاک
برزبان بود مرا آن چه تو را در دل بود
دل چو از پیر خرد نقل معانی میکرد
عشق میگفت به شرح آن چه بر او مشکل بود
آه از آن جور و تطاول که در این دامگه است
آه از آن سوز و نیازی که در آن محفل بود
در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز
چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود
دوش بر یاد حریفان به خرابات شدم
خم می دیدم خون در دل و پا در گل بود
بس بگشتم که بپرسم سبب درد فراق
مفتی عقل در این مساله لایعقل بود
راستی خاتم فیروزه بواسحاقی
خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود
دیدی آن قهقهه کبک خرامان حافظ
که ز سرپنجه شاهین قضا غافل بود
|